چهارشنبه سوری دهه شصت
همچین که خورشید غروب می کرد اهالی محل جمع میشدن تو کوچه . بوته های آتیش رو که با فاصله ای از هم از سر کوچه تا نیمه کوچه(چون کوچه ما خیلی دراز بود) گذاشته بودن روشن میکردن. زن و مرد پیر و جوون در حالی که زیر لب " زردی من از تو ،سرخی تو از من " میگفتن ،از روی آتیش میپریدن.خلاصه یه آجیلی هم خورده می شد.همسایه ها هم 2-3 ساعتی رو باهم بودن و بچه ها اون طرف با هم بازی میکردن خلاصه خوش میگذشت.
چهارشنبه سوری دهه هفتاد
دیگه تب و تاب جنگ و دوران سکون و سکوت اون گذشته بود.دو- سه سال اولش خیلی خوب بود.دیگه به جای اون بوته های کوچیک آتیش ،وسط کوچه برای برپایی آتیش انتخاب میشد.دیگه محفلی جور شده بود واسه اینکه پسرای محل استعدادشون رو در زمینه های هنری به همه نشون بدن و صد البته اینکه از دخترا دلبری کنن.یکی کیبرد میزد یکی گیتار یکی هم ضرب خلاصه بساط رقص اهالی محل جور بود.بعد یکی دو سال دیگه کوچه ما شده بود پاتوق.سال های بعد از جاهای دیگه هم میومدن محل ما.درست یادم نیست سال هفتاد و چند بود ولی یادم اون سال از صبح روز چهارشنبه سوری مدام این پیکانهای سبز رنگ کلانتری( اون موقع ها از این جینگولک بازیا 110 و الگانس و اینا نبود که) از جلو کوچه رد میشد. تا اینکه شب تو اوج بزن و بکوب و خوشی همون ماشینه پیچید تو کوچه و.... دیگه بقیه اش هم که قصه تکراری این روزامون شده.
دیگه از اون سال به بعد جشن مون کمرنگ شد کمرنگ شد و کمرنگتر تا الان که دیگه بیرنگ شده. فقط من هنوز جریان این ترقه و نارنجکی که ترکونده میشه رو درک نکردم. اصلن چهارشنبه سوری ایرانی ما چه ربطی داره به این آت اشغالای چینی من نمیدونم.
خلاصه که ظاهرن که نسل نوجوان و بعضن جوان این روزا فکر میکنه که از رو آتیش پریدن و نیت سلامتی و خوشی خانواده در سال آینده رو داشتن،شده خز و خیل( دیگه قاشق زنی فال گوش ایستادنش بماند) ولی من از همین جا اعلام میکنم که دوست عزیز دقیقن این کاری که این روزا تو داری میکنی خز شده.تازه جالبه بعضیا اونقدر مهمات میخرند که تا خود سیزده بدر در حال ترکوندنن.
انگار عادت ماست ......
خورشید،جاودانه می درخشد
در مدار خویش
ماییم که پا ، جای پای خود می نهیم
و غروب می کنیم ، هر پسین.
آن روشنای خاطر آشوب
در افق های تاریک دور دست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین.
.
.
نیمکت کهنه باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره شعرهایی را که هرگز نخوانده بودی.
" ستاره ها" حسین پناهی (انتشارات دارینوش)