شده تا حالا تو دلت یه عالمه حرف داشته باشی ،
اصلا ولش کن.
میبینم که بازم داره اول مهر میشه. کی میشه این اول مهرها تموم شه....
خب چیه ، خسته شدم دیگه 17 ساله .خسته شدم از این اول مهر و امتحان دی و خرداد و تعطیلات تابستانی.
پ.ن: قاط زدم.
تو این هفته یه کتاب خوندم " جامعه شناسی خودمانی" که چاپ هفدهمش هم بود. در کل کتاب بدی نیست ولی به هفده بار چاپ نمی خوره. بعضی مطالبش جالب بود. شاید به خاطره نثر روانش جذاب باشه. فقط بعد از خوندنش یه حسی داری که میگه هیچ امیدی به بهبودی اوضاع نیست. تمام بلاهای تاریخی رو که به سر ملت اومده، انداخته گردن مردم. نمی خوام بگم این درست نیست ولی تو تاریخ ما درصد مشارکت مردم تو مملکت داری و حکومت داری خیلی ناچیز هست. به نظرم یه کم بی انصافی اگه بخواهیم اینطور مردم رو مقصر بدونیم. در هر صورت کتابیه که به خوندنش می ارزه.
وقتی بدونی و نتونی بگی. وقتی ببنی و تظاهر به ندیدن کنی وقتی بشنوی و تظاهر به نشنیدن کنی . تا کی؟؟
حالم بهم میخوره از این زندگی مزخرف !
one of my favorite song by westlife.
With the perfect poem.Isn't it??
Some say love it is a river
That drowns the tender reed.
Some say love it is a razor
That leaves your soul to bleed.
Some say love it is a hunger
An endless, aching need
I say love it is a flower,
And you it's only seed.
It's the heart afraid of breaking
That never learns to dance
It's the dream afraid of waking
That never takes the chance
It's the one who won't be taken,
Who cannot seem to give
And the soul afraid of dying
That never learns to live.
When the night has been too lonely
And the road has been too long.
And you think that love is only
For the lucky and the strong.
Just remember in the winter
Far beneath the bitter snow
Lies the seed that with the sun's love,
In the spring, becomes the rose
دقت کردی وقتی یه اتفاق خوب با یه حس قشنگ برات می افته همش دنبال این هستی که شرایطی رو فراهم کنی شاید دوباره اون حس قشنگ رو تجربه کنی.شاید به خاطره همین که هنوز بعد از 3 سال تو چشمهای غریبه ها دنبال همون آشنا می گردم. چشمهاش یه نوع بی قراری و التهاب داشت که بهم انرژی میداد. حالا فکر می کنی بعد از سه سال من هنوز انرژی دارم که ادامه بدم. یکی بهش بگه .
پ.ن: خسته ام خیلی ...
چه حس خوبی داره ترم آخری بودن.البت بگذریم که من 9 ترمه دارم تموم می کنم اگه خدا بخواد. از بس که واحد حذف کردم. ترم پیش که دیگه شاهکار بود امتحان انقلاب رو نرفتم بدم. همگان انگشت حیرت به دهان گرفته بودن.ولی خوبیش اینه تنها نیستم بروبچ هستن.
یه کتاب خوندم " دعوت با پست سفارشی"بد نبود.یه کم قاطی بود فقط .یه جورایی نمادین. به نظرم زیادی به جزییات صحنه ها و لوکیشن ها بها داده بود.ولی جالب بود خواننده رو به فکر می انداخت.
هر جایی رو باید با اهلش بری !!!
فکر کن یه جماعت دختر پسر با حال سانس آخر با هم برن سینما.
در این صورت که میشه بی نمکی فیلم رو به بانمکی خودت ببخشی. الان که دارم فکر میکنم این سوال برام پیش آمد من چرا اینقدر خندیدم؟؟
پ.ن: یعنی خل شدم .
پ.ن: نمیدونم قاعده بازی بود ، نمیدونم نبود،نمیدونم خوب بود،بد بود !!!
امروز داشتم به این فکر میکردم که اگه من کلاس زبان نرم(نروم) دیوونه میشم. وقتی انگلیسی حرف میزنم حس در جریان بودن بهم دست میده. نویسنده یه وبلاگی که الان اسمش یادم نیست نوشته بود" باید تسلط به زبان انگلیسی رو به شروط ازدواجم اضافه کنم " این طرح رو پایه ام.
اولش که شروع کردم اینجا نوشتن فکر نمی کردم مجبور بشم آدرسم رو تغییر بدم.اما متاسفانه آدرس قبلی با بی احتیاطی خودم لو رفت. آخه دوست ندارم کسی بدونه من اینجا می نویسم. فکر می کنم اینطوری بهتره.
فقط یه مشکل داشتم نمی دونستم چطوری پستهای قبلی رو بیارم اینجا ! پس بی خیالش شدم .